تبليغاتX
شبه وبلاگ - معرفی یک هنرمند
شاهرخ رئیسی
 معرفی یک هنرمند
فرهنگ کسرایی در میان هنرمندان ایرانی مقیم آلمان چهره ناآشناسی نیست.فرهنگ در سال۱۹۶۰(تهران) به دنیا آمد و از سال ۱۹۸۰ در آلمان  زندگی می کند،او در این سالها داستان نوشته ،.بازیگر بوده،نقاشی کرده و البته شعر گفته است. .هر چند آثارش بیانگر ذوق و قریحه سراسر شاعرانه اوست اما فرهنگ خودش را به معنای متداول کلمه شاعر نمیداند و تاکید دارد که « اینها شعر نیست،بل قطعه است».فرهنگ یک قطعه نویس است .

فرهنگ کسرایی بر خلاف بسیاری از هنرمندان و نویسندگان ایرانی که در غربت در انزوا زیستند و نوشتند.با جامعه فرهنگی وهنری آلمان ارتباط عمیق برقرار کرده وبسیار به آلمانی خوانده و نوشته و آثارش در نشریات آلمانی به چاپ رسیده است.(در دهه ۹۰ با نهضت «ادبیات زیرزمینی»-Beat Generation-در آلمان همفکری و ارتباط نزدیک داشته و کارهایش در نشریات این جنبش به چاپ رسیده است.)مطالعات و ارتباط او در این سالها با هر دو محیط ایرانی و آلمانی حفظ شده و از هر دو محیط تاثیر پذیرفته است.

جهانی که فرهنگ با مجموعه «قطعاتش» در پیش پای من میگسترد جهان سراسر راز آمیز و وسیعی است،که به دام هیچ وابستگی سیاسی ایدئولوژیک نمی افتد.جهانی که خودش رااز بند تقلید ارسطویی رها کرده و با هر بار خواندن مرا به پیش میبرد تا به شناخت جدیدی از خودم و دنیا برساند.

مدتی پیش فرهنگ را در جلسه ای که به یاد زهرا کاظمی و با حضور پسرش برگزار شده بود دیدم که گوشه ای نشسته بود و آن چشمهای پف کرده و خواب آلود صحبتها و روند جلسه را دنبال میکرد.برایم قدری غیره منتظره بود که فرهنگ را اینجا میدیدم.او را پیشتر در جلسات ادبی و یا فرهنگی دیده بودم.علت آمدنش را پرسیدم و گفت امید داشته که اسلاید عکسهای زهرا کاظمی را امروز در اینجا ببیند.آن روز اسلایدها را نشان ندادند و بگذریم که جلسه توسط عده ای از زنان «فمینیست»  تبدیل شد به ابراز کینه و خصومت شخصی نسبت به شیرین عبادی.

از فرهنگ خواستم که یک زندگینامه کوتاه از خودش به همراه دو تا از قطعاتش بفرستد تا در وبلاگم منتشر کنم.دو قطعه مزبور  که مزین با سلام و درود فرهنگ بود دیروز رسید.

 گوشه ای از فعالیتهای فرهنگ کسرایی:

 

بازیگر و کارگران تآتر و نویسنده

از سال 1980 در آلمان

از سال 1988 همکاری پیگیر(بازیگر) با گروههای گوناگون ایرانی و آلمانی

کتابها:

" گسست "               مجموعه داستانهای کوتاه  با آرش گرگین     

" مارمولک "            قطعه های کوتاه

" تو "                      قطعه های کوتاه، داستانی از کودکی تا فریاد

کابوسهای طلائی        قطعه های کوتاه ( بزودی چاپ- پخش خواهد شد )

" بیم- آرستان "          داستانهائی بین دم و بازدم  ( در دست کار! )

" گوشتیها "              داستان یک زندگی کوتاه شاید!  ( در دست کار!)

دو قطعه از کتاب کابوسهای طلایی-این قطعات تعمدا و چنانچه مورد نظر مولف است میباید در گوشه سمت چپ صفحه قرار بگیرند.-:

 

حمام

 

گاه که در آینه نگاه میکنم

پنج سالم میشود،

بعد بوی حوله ی تمیز و بخار حمام

مرا میبرد به حمام عمومی " شهرزیبا ".

بوی حوله ی تمیز و بخار حمام

مرا مینشاند در سربینه

و چشمم را میکارد در سوراخ در حمام

و روحم می آمیزد به کفهائی که به آرامی با آب

از سر و موهای بلند و سیاه دختر خاله ام

از روی شانه ها و کمر باریک و باسن قشنگش به پائین میسرد.

آبِ داغ و بخار

مرا میمالد به سینه های کوچک خواهرم

دستم میلغزد به روی شکمش

و نگاهم، وای نگاهم میماند آنجائیکه همیشه پر از کف است،

بعد آب سرد خالی میشود روی سرم

من جیغ میزنم

خواهرم میخندد.

 

من در آینه نگاه که میکنم

یازده سالم میشود.

بوی حوله ی تمیز و بخار حمام

مرا میبرد زیر دست دلاک

زیر دستهای سنگین و کیسه ی زبرش

زیر چشمهای هیزش و لبخند بیمعنی پدرم

و نگاهم را میکشاند به چیزی که از زیر لنگش نباید بیرون می افتاد و می افتاد

به بالا و پائین شدن دستهایش که نباید زیر لنگم میرفت و میرفت

بعد آب داغ خالی میشد روی سرم

تنم گر میگرفت و من جیغ میکشیدم

پدرم اخم میکرد

و دلاک هم.

 

من در آینه که نگاه میکنم

مارمولکی میشوم

روی دیوار حمام.

مارمولکی که میبیند، زیر دوش آبِ گرم

تنم خوابیده است.

تن ِ خسته ای که هنوز پس مانده ی هیجان مهیبی

عضله ی تنش را میپراند.

تن ِ خسته ای که هنوز شر شر آب، پس مانده ی التهابش را از روی شکمش نشسته است،

بخار آب و بوی صابون و بوی تن

همه جا را پرکرده است.

مارمولک جابجا که میشود و روی سقف میرود،

تن خسته گریه اش میگیرد.

 

گاه که در آینه نگاه میکنم

کف و تیغ و خون ِ روی صورتم مرا میخندانند.

خنده که روی لپم چین می اندازد

خون از روی لبم به دهانم میچکد.

تیغ مرا خوب میشناسد

هرچند که سرگذشتِ من گاه تیغم را خونی میکند،

تیغ با من اما خوب کنار می آید.

بعد آبی به صورتم میزنم

حوله ی داغی روی صورتم می اندازم

و با بخار آب حل میشوم در آینه.

 

گاه هم میشود که از آینه میبینم، چشمهایم را بسته ام.

شاید خوابیده ام

یا فکر میکنم باز دارم خواب میبینم؟

کاش میدانستم کی آینه ام را شسته ام.

 

دوست

 

من دوستی را که کنارم ایستاده بود

هنوز در خواب میبینم.

فرز و چابک بود

و شاگرد اول کلاس.

فوتبال خوب بازی میکرد

وبسکتبال را از من یاد گرفته بود.

کنارم ایستاده بود، ولی قرار نداشت

فکر میکردی هرلحظه امکان دارد که برود

نگاهش هم نگران بود.

 

بعد رفت

وعکسش را جاگذاشت روی سنگ قبرش.

کاش من رفتنش را دیده بودم.

 

من در خواب که تنها ایستاده باشم

گریه ام میگیرد.

 

 

 

 

 

دو قطعه از کتاب " کابوسهای طلائی "

 

برای آشنایی بیشتر با  فرهنگ کسرایی می توانید به این صفحه مراجعه کنید:

http://www.ketabesiavash.de/web/archiv1.htm

 

 

"

|+| نوشته شده توسط شاهرخ رییسی در  |
 
 
بالا